ولى عصر (علیه السلام) و نصب الاسود!

  • تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۰۳
  • نظرات : بدون دیدگاه

مرکز آموزش علمی کاربردی شهرداری پیشوا

محمد بن قولویه، استاد شیخ مفید مى گوید:
قرامطه – که پیروان احمد بن قرمط بودند – اعتقاد داشتند که او (احمد بن قرمط) امام زمان است!! آنها به مکه حمله کرده و حجر الاسود را ربودند، پس از مدت ها آن را در سال ۳۰۷ هجرى قمرى باز پس فرستادند، و مى خواستند در محل قبلى خود نصب نمایند.
من این خبر را پیشتر در محل قبلى خود نصب نمایند.
من این خبر را پیشتر در کتاب هاى خویش خوانده بودم، و مى دانستم که حجر الاسود را فقط امام زمان (علیه السلام) مى تواند در جاى خود نصب کند. چنان که در زمان امام زین العابدین (علیه السلام) نیز را جاى خود کنده شد، و فقط امام (علیه السلام) توانست آن را در جاى خود نصب کند.
به همین خاطر؛ به شوق دیدار امام زمان (علیه السلام) به سوى مکه به راه افتادم. ولى بخت با من یارى نکرد و در بغداد به بیمارى سختى مبتلا شدم. ناچار شخصى به نام ((ابن هشام)) را نایب گرفتم تا علاوه بر اداى حج به نیت من، نامه اى را که خطاب به حضرت (علیه السلام) نوشته بودم، به دست آن حضرت برساند.
در آن نامه خطاب به ناحیه مقدسه معروض داشته بودم که آیا از این بیمارى نجات خواهم یافت؟ و مدت عمر من چند سال خواهد بود؟
به او گفتم: تمام تلاش من آن است که این نامه به دست کسى برسد که حجر الاسود را در محل خود نصب مى کند. وقتى نامه را به او دادى، پاسخش را نیز دریافت کن!
ابن هشام، پس از این که با موفقیت مأموریت خود را انجام داد، بازگشت و جریان نصب حجر الاسود را چنین تعریف کرد:
وقتى به مکه رسیدم، خبر نصب حجر الاسود به گوشم رسید، فورا خود را به حرم رساندم. مقدارى پول به شرطه ها دادم تا اجازه بدهند کسى را که حجرالاسود را در جاى خود نصب مى کند، ببینم، و عده اى از آن ها را نیز استخدام نمودم که مردم را از اطرافم کنار بزنند تا بتوانم از نزدیک شاهد جریان باشم.
وقتى نزدیک حجر الاسود رسیدم، دیدم هر که آن را بر مى دارد و در محل خود مى گذارد، سنگ مى لرزد و دوباره مى افتد، همه متحیر مانده بودند. نمى دانستند چه باید بکنند؟
تا این که جوانى گندم گون که چهره زیبایى داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد، سنگ بدون هیچ لرزشى برجاى خود قرار گرفت. گویى هیچ گاه نیفتاده بود.
در این هنگام، فریاد شوق از مرد و زن برخاست، او در مقابل چشمان جمعیت بازگشت و از در حرم خارج شد.
من دیوانه وار به دنبال او مى دویدم و مردم را کنار مى زدم، آن ها فکر مى کردند که من دیوانه شده ام و از مقابلم مى گریختند. چشم از او بر نمى گرفتم تا این که از جمعیت درو شدم. با این که او آرام قدم بر مى داشت ولى من به سرعت مى دویدم و به او نمى رسیدم، تا این که به جایى رسیدیم که هیچ کس غیر از من، او را نمى دید.
او ایستاد و رو به من نمود و فرمود: آنچه با خود دارى بده!
وقتى نامه را به ایشان تقدیم نمودم بدون این که آن را بخوانند، فرمود: به او بگو: از این بیمارى هراسى نداشته باش، پس از این سى سال دیگر زندگى مى کنى.
آن گاه مرا چنان گریه اى گرفت که توان هیچ گونه حرکتى نداشتم، و او در مقابل دیدگانم مرا ترک نمود، و رفت.
ابن قولویه گوید: پس از این قصه سال ۳۶۰ دوباره بیمار شدم، و به سرعت خود را آماده نموده و وصیت نمودم.
اطرافیان به من گفتند: چرا در هراسى؟ ان شاء الله خداوند شفا عنایت خواهد کرد.
گفتم: این همان سالى است که مولایم وعده داده است.
و در همان سال و با همان بیمارى دار فانى را ترک گفت و به موالیانش ‍ پیوست. رحمت خداوند بر او باد.