سلام و عنایت مولا!

  • تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۱/۲۳
  • نظرات : بدون دیدگاه

مرکز آموزش علمی کاربردی شهرداری پیشوا

ابوالحسن على بن احمد بن على عقیقى مى گوید:
در مصر ملکى داشتم مى خواستم اسناد قانونى اش را تهیه و تنظیم نمایم، به همین خاطر سال ۲۹۸ هجرى قمرى به بغداد نزد وزیر وقت، على نى عیسى بن جراح رفته و دادخواست خود را به او ارائه دادم.
او گفت: بستگان تو در انى شهر بسیارند، اگر بخواهیم تمام آنچه را که همه آنها از ما مى خواهند، بدهیم کار به درازا مى کشد و از عهده آن بر نمى آییم.
گفتم: من هم کار را به کاردان مى سپارم.
گفت: او که باشد؟
گفتم: خداوند عزوجل.
آنگاه به عصبانیت در حالى که با خود مى گفتم: خداوند تسلى بخش ‍ نابود شدگان واکننده حاجات مصیبت زدگان است، بیرون آمدم.
مدتى گذشت شخصى صد درهم همراه با یک دستمال و مقدارى حنوط و چند کفن براى من آورد و گفت: مولایت به تو سلام مى رساند و مى فرماید: هرگاه دچار مشکل یا اندوهى شدى این دستمال را به صورت خود بمال، این دستمال شخصى آن حضرت مى باشد. وقتى به مصر بازگشتى ده روز بعد از فوت محمد بن اسماعیل، وفات خواهد یافت، این هم کفن و حنوط و خرج تدفین و نلقین تو است، حاجتى هم که داشتى امشب برآورده مى شود.))
آنها را گرفتم و نزد خود نگاهداشتم، فرستاده حضرت (علیه السلام) را بدرقه و راهى نمودم و در را بستم، همانجا کنار در ایستاده بودم که در زده شد، به غلامان خود، خیر گفتم: ببین چه کسى در مى زند؟
خیر گفت: غلام حمید بن محمد کاتب، پسر عموى وزیر است.
وارد خانه شد و گفت: مولایم حمید گفت که فورا به نزد او بروى، زیرا وزیر تو را خواسته است.
بلافاصله سوار مرکب شدم از خیابانها و کوچه ها گذشتم تا به خیابان قپانداران رسیدم. حمید کاتب آنجا نشسته بود. به اتفاق سوار مرکب شدیم و به نزد وزیر رفتیم.
وزیر گفت: اى شیخ! خداوند حاجتت را روا ساخت.
او از من عذرخواهى نموده و قباله هاى مربوط به املاکم را که تمام کارهایش را انجام داده بود، به من داد. من هم آنها را گرفتم و خارج شدم.
هنگام مراجعت به مصر در شهر ((تصیبین)) ابو محمد حسن بن محمد را دیدم. قصه خود را براى او تعریف کردم. او برخاست و سرو چشم مرا بوسید و گفت: آقا جان! مى خواهم کفنها و حنوط و آن صد درهم را ببینم.
من همه را به او نشان دادم، یک قطعه برد راه راه یمانى بود و سه تکه پارچه بافت ((مرو)) و یک عمامه، حنوط را هم که داخل ظرفى بود، همه را دید و پولها را هم شمرد دقیقا صد درهم بود. آنگاه گفت: آقاجان! یکى از این پولها را به من بده! مى خواهم با آن یک انگشتر بسارم.
گفتم: نمى توانم، از مال خودم هر چقدر بخواهى مى دهم.
گفت: من از این ها مى خواهم.
خیلى اصرار نمود و سر و چشم مرا بوسید. من یک درهم از آن به او دادم. او هم آن را محکم در دستمال خود بست و در آستینش ‍ گذاشت و رفت.
چند روز بعد دوباره بازگشت و گفت: آقا جان! آن یک درهمى که داده اى در کیسه ام نیست. وقتى از نزد شما به اقامتگاهم در کاروانسرا برگشتم، زنبیلى را که داشتم گشودم و آن دستمال را که سکه اى را در آن محکم بسته بودم و در آن نهادم. کتابها و دفاتر را هم روى آن گذاشتم.
چند روز بعد وقتى دستمالم را برداشتم، دیدم به همان نحو محکم بسته است. اما چیزى در آن نبود. به همین خاطر بد دل شدم.
من زنبیلم را خواستم وقتى آن را باز کردم دقیقا صد درهم در آن موجود بود!