سرانجام توفیق دیدار حاصل شد!

  • تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۱۰/۲۶
  • نظرات : بدون دیدگاه

مرکز آموزش علمی کاربردی شهرداری پیشوا

حسن بن على بن حمزه اقساسى مى گوید:
در کوفه پیرمرد رخت شویى بود که بسیار اهل زهد و عبادت بوده و سیاحت بسیار مى نموده، و در جست و جوى خبر و نشانى از حضرت حجت (علیه السلام) بود. روزى در مجلس پدرم بدم او را دیدم. او سخن مى گفت و پدرم گوش مى داد.
پیرمرد مى گفت: یک شب به مسجد جعفى که از مساجد قدیمى بیرون کوفه بود؛ رفتم. نیمه هاى شب در خلوت و تنهایى مشغول عبادت بودم که سه نفر وارد شدند. وقتى به میان صحن مسجد رسیدند، یکى از آن سه نفر، نشست و دستش را روى زمین به چپ و راست کشید. ناگاه از همان محل آب جوشید، و آن مرد با آن آب وضو گرفت، به آن دو نفر دیگر نیز اشاره کرد تا با آن وضو بگیرند.
پس از آن دو نفر نیز وضو گرفتند، نفر اول پیش ایستاد و آن دو نفر دیگر به او اقتدا نموده و نماز گزاردند. من نیز به او اقتدا نموده و نماز خواندم.
وقتى امام سلام نماز را داد، حالت او مرا متحیر ساخت و دانستم که جوشیدن آب از زمین توسط او، نشانه بزرگى اوست. به همین خاطر، از شخصى که سمت راست من نشسته بود، پرسیدم: این مرد گفت: او صاحب الامر (علیه السلام) و فرزند امام حسن عسکرى (علیه السلام) است. من خودم را به حضرت (علیه السلام) نزدیک نموده و دست مبارکش را بوسیدم.
عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! نظر شما درباره عمر بن حمزه چیست؟ آیا اعتقادات و نظرات او صحیح است؟
فرمود: خیر، ولى سرانجام هدایت مى شود و تا زمانى که مرا ندیده است، نخواهد مرد.
سخنان پیرمرد به پایان رسید، من همه آن را یادداشت کردم. مدت زیادى گذشت عمر بن حمزه وفات یافت، ولى شنیده نشده که او امام را ملاقات کرده باشد.
روزى دوباره پیرمرد را ملاقات کردم، به او گفتم: مگر تو نگفتى که عمر بن حمزه پیش از ملاقات با امام زمان (علیه السلام) نخواهد مرد؟
او گفت: تو از کجا مى دانى که او امام را ندیده است؟
براى تحقیق نزد فرزند او ((ابو المناقب)) رفتم، و در مورد پدرش از او سوال نمودم.
او گفت: یک شب، نزدیکى هاى صبح، نزد پدرم بودیم، او در حال احتضار بود. توان خود را از دست داده و به سختى سخن مى گفت. تمام درها نیز بسته بود. ناگاه مردى وارد اتاق شد.
ما همه ترسیدیم چون درها کاملا بسته بود، حتى جراءت نکردیم از او چیزى بپرسیم. او مستقیم نزد پدرم رفته و کنار وى نشست و به آهستگى چیزى به او گفت و پدرم گریست.
آن گاه برخاست و رفت. وقتى از نظر ما ناپدید شد، پدرم گفت: مرا بنشانید.
او را در بستر نشانیدیم. چشمانش را گشود و گفت: آن شخصى که نزد من بود، کجا است؟
گفتیم: همان طور که آمده بود، رفت.
گفت: به دنبالش بشتابید!
ما به دنبال او رفتیم اما درها بسته بود و هیچ اثرى نیافتیم.
بازگشتیم و گفتیم: که چیزى نیافتیم.
از پدرم پرسیدیم او که بود؟
گفت: او صاحب الامر (علیه السلام) بود. در این حال بیمارش عود کرد، و بیهوش شد.