روزهاى ظهور!

  • تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۱۹
  • نظرات : ۲دیدگاه

مرکز آموزش علمی کاربردی شهرداری پیشوا

شخصى به نام ((اودى)) مى گوید:
قبل از سال ۳۰۰ هجرى قمرى به مکه مشرف شده بودم. روزى در بیت الحرام مشغول طواف بودم. شوط هفتم را آغاز کرده بودم که چشمم به عده اى از حاجیان افتاد که سمت راست کعبه، گرد جوانى زیبا و خوش بوى و با مهابت حلقه زده بودند.
وقتى نزدیک تر رفتم، توانستم سخنان او را بشنوم. چه زیبا سخن مى گفت! و چه زیبا نشسته بود! خواستم پیشتر بروم تا با او سخنى بگویم، اما سیل جمعیت مرا کنار مى زد. به یکى از اطرافیانش گفتم: ایشان کیست؟
گفت: فرزند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) که هر سال، براى گفت و گو با خواص شیعیان خود، ظاهر مى شوند.
من به هر زحمتى که بود، خود را به ایشان رساندم. عرض کردم: آقا جان! مرا هدایت کنید!
آن حضرت مشتى سنگ ریزه به من داد. وقتى برگشتم یکى از کسانى که از آنجا نشسته بود، گفت: فرزند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چه چیزى به تو عنایت فرمود؟
گفتم: مشتى سنگ ریزه! اما وقتى دستم را گشودم، دیدم همه آنها به شمش طلا هستند! دوباره با عجله بازگشتم. وقتى مرا دیدند، فرمود: آیا حجت برایت تمام شد؟ حقیقت را دیدى؟ نابینائیت برطرف شد؟ و مرا شناختى؟
عرض کردم: قسم به خدا که شما را نشناخته ام!
فرمود: من مهدى هستم. من قائم زمان مى باشم که زمین را پس از آن که ظلم و جور انباشته شد، پر از عدل و داد مى کنم. زمین هیچ گاه از حجت خالى نمى ماند، و مردم بیش از آنچه که بنى اسرائیل در تیه ((بیابان)) ماندند – حدود چهل سال – دفترت غیبت باقى نخواهند ماند. روزهاى ظهورم آشکار شده است. این (خبر) امانتى در گردن تو است. آن را به برادران اهل حق خود بازگو کن!